تبليغاتX
پریزاده

      مادر






مادر ای مهر بلند بی کران  ______   ای فراتر از دل و بهتر ز جان

    ای بهار آرزو ها با تو سبز  
_______  در خزان دوستی تنها تو سبز  

   دامنت مهد بزرگی های من
__________ هستی من عشق من دنیای من

 رحمت بی انتهای داوری  
_______   خاستگاه عشق پاکی مادری

     سایه ی لطف خدایی برسرم 
_____  جاودان باش ای گرامی مادرم         

  یاد باد آن روزهای کودکی 
_________  با تو ای مشگل گشای کودکی

زنده بودن را به من آموختی 
_______  تا مرا روشن کنی خود سوختی

دست تو دست نوازش بود و ناز  
_______  ناتوانی های جان را چاره ساز       

بر سر بالین من شب تا سحر 
_________   می نشستی دیدگان از عشق تر

تا به چشم من نشانی خواب را 
_______   رام سازی کودک بی تاب را          

از دل من تیرگی بر داشتی 
_______  نور را در جان من انباشتی       

بر زبانم هر کلامی می نشست
_______ داشت در آن سایه ی لطف تو دست

اینک ای والا ترین راز حیات 
____________   ای نشان احترام کاینات          

ای گل دلبستگی های وجود 
_________   یادگار ار خستگی ها ی وجود     

مهربانی جلوه ی دامان توست 
________    زندگی گوی دم چوگان توست       

آفرینش با تو  آرامش گرفت
_______   عشق با عشق تو پردازش گرفت

 با صفایت رمز پاکی شد درست
_____   هر چه خوبی هست اینک مال توست

با رضای تو بهشت آمد به دست
  _______   رشته ی مهر تو را نتوان گسست         

نجوا كاشاني                   

  

       "  روز مادر و روز زن مبارك باد  "

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:11 |


از دوست داشتن







آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن؟

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای میماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


(فروغ فرخزاد)


+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:35 |


تو را دوست می دارم



تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم



تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...


+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:31 |


همه در حسرت یک پروازند

من به پرواز نمی اندیشم

به تو می اندیشم

تو که زیباتر از اندیشه ی یک پروازی....


عشق انواع گوناگونی دارد:


عشق والدین، عشق فرزندی، عشق اتکایی، عشق خودشیفته، عشق احساساتی، عشق به خود، عشق به خدا، عشق برای گروه، عشق به مکتب و یا مملکت.



یکی  از محققان می‌گوید: عشق یک مفهوم تک بعدی نیست و با توجه به کیفیت روابط می‌توان گونه‌های مختلفی را برای آن قایل شد.


 


‌طبقه‌بندی عشق:



1- عشق به خدا: یا عشق دینی که در آن خدا به منزله برترین ارزش و مطلوب‌ترین خیر است.



2- عشق‌های واقعی: نخستین شرط خوشبختی در عشق این است که از آغاز بین شرکای عشق هماهنگی جسمی و روحی وجود داشته باشد. هنگامی که این هماهنگی وجود نداشته باشد حتمی است که عشق بیشتر از خوشبختی، موجب بدبختی ما خواهد شد.



3- عشق‌های کاذب: گاهی مواقع حس حقارت و خودبینی و خودخواهی افراد حتی به طور ناخودآگاه در قالب عشق و عواطف تجلی می‌کند و تنها این عشق‌های کاذب‌اند که درون‌شان پر از کینه و خودخواهی است.



4- عشق افسانه‌ای: حالتی است که «پاول هاک» آن را به درستی به عنوان یک تشخیص روان‌پزشکی در نظر می‌گیرد. حالتی که فرد در آن به ترویج روش‌هایی از عشق‌ورزی روی می‌آورد که هدف آن تسخیر معشوق است.



5- عشق احساساتی: اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. رایج‌ترین نوع این عشق را در کسانی می‌توان دید که از مصرف‌کنندگان فیلم‌های سینمایی، دوستداران داستان‌های عاشقانه مجلات و آوازهای عاشقانه هستند و به واسطه ی آنها، لذت می‌برند.


 


در زندگی جوامع امروزی که یکی از باز ماندن در خمیردندان می‌نالد، دیگری از افتادن موهای ریش دیگری در دستشویی شکوه می‌کند، حفظ عشق چقدر دشوار و حتی گاهی غیرممکن است!!!


در زندگی روزمره، در عادات فردی و در سلیقه‌های شخصی این نوع طرز برخوردها می‌تواند برای طرفین تنش و حتی کشمکش به ارمغان بیاورد و نه عشق رمانتیک.


برخی مولفان باور ندارند که عشق بتواند با گذشت زمان دوام داشته باشد، چون در زندگی، لحظه‌هایی پیش می‌آید که بین معشوق خیالی و معشوق واقعی جدایی می‌افتد و عاشق به تدریج از معشوق ناراضی می‌شود. این حالت الزاما به تغییر شکل معشوق مربوط نمی‌شود، بلکه احتمال زیاد دارد که از درک بهتر واقعیت معشوق نشات بگیرد.


با تمام این تعاریف و توصیف‌ها آیا می‌توان از عشق صحبت کرد و یا آن را مورد بررسی قرار داد؟؟؟


 


 مولوی معتقد است که نمی‌توان به این مقوله دست یافت و اسرار آن را آشکار کرد.


در نگنجد عشق در گفت و شنود                      عشق دریایی‌ست، قعرش ناپدید


قطره‌های بحر را نتوان شمرد                      هفت دریا پیش آن بحری‌ست خرد


                                                                                      «مثنوی، دفتر پنجم»


بنابراین عقل در مقام شرح عشق، عاجز است. اگر چه تفسیرهای عقل می‌تواند تا اندازه‌ای روشنگر باشد ولی عشق بی‌زبان، شفاف‌تر و گویاتر است.


گرچه تفسیر زبان روشنگر است                        لیک عشق بی‌زبان و روشن‌تر است 


چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت                            چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت


اگر انسان عشق را داشته باشد ، می‌تواند آن را ببخشد و اگر آن را نداشته باشد، چیز دیگری برای بخشیدن ندارد.


 انسان عاشق همواره در لحظه حال زندگی می‌کند و زیبایی در زمان زیستن را دوست دارد. عاشق بودن تنها یک احساس شدید نیست ، بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط یک احساس بود، دیگر پایداری این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت مفهوم پیدا نمی‌کرد.


منابع:

1- وندر زندن، جیمز دبلیو. روان‌شناسی رشد.

2- لطفی، حمید. روان‌شناسی اجتماعی- (روان‌شناسی همرنگی با جماعت)

3- فروم، اریک. هنر عشق ورزیدن. ترجمه: سلطانی، پوری.

4- آلندی، رنه. عشق ترجمه: ستاری، جلال.



همیشه عاشقت هستم
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !


مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !


عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.


تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟


عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه.


جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت. اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست.


احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند


+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:21 |

راز هاي عشق


۳۰ نکته برای جاودان ماندن عشق  

تقدیم با عشق به  همسر عزیزم

 

۱-راز عشق در تواضع است .این صفت به هیج وجه نشانه تظاهر نیست .بلکه نشان دهنداحساس و تفکری قوی است .میان دونفری که یکدیگر را دوست دارند،تواضع مانند جویبارآرامی است که چشم محبت آنها را تازه و با طراوت نگه می دارد.

 

۲-راز عشق در احترام متقابل است .احساسات متغییرند ، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن.احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

 

۳-راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیریم .عشقی که آزادانه هدیه نشود ،اسارت است .

 

۴-راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ،کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی از روی محبت .نگذار که جویبار محبت تان از کمی باران ، بخشکد.

 

۵-راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه بکار که بزیبایی بروید . ضمنا” فرامش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده ازعلف های هرز عادتها شود . برای آن که عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه کرد .

 

۶-راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نکن .شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار .

 

۷-راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابط دراز مدت، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست

 

۸-راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر کن تاخونسردی را دوباره به دست آوری .با این که احساس ، جلو الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن . تنها به این وسیله می توانی چیزها را همان طور که هستند ، دریابی.

 

۹-راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هرگز با فرض این که خودش این چیزها را می داند ، از تحسین کردن غافل مشو .مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

۱۰-راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

 

۱۱-راز عشق در این است  که به عشق ، بیش از یکدیگراحترام بگذارید ، زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است .

 

۱۲-راز عشق در توجه کردن به لحن صداست .برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی راآرام ورها نگه دار . اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

 

۱۳-راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

 

۱۴-راز عشق در این است که از یکدیگرانتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفک بشر است . ذهنت را برارزشهایی متمرکز کن، که شما را به یکدیگرنزدیک تر می کند ، نه مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.  

  

 

۱۵- راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی . در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود . شریک زندگی ات را با طناب نیاز نبند . گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نورآفتاب استفاده کند .

 

۱۶- راز عشق در این است که شریک زندگی ات را در چارچوبی که خودت می پسندی حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود . همه چیز را همان طور که هست بپذیر ، تا هردو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت کن ، و ضعف ها را نه تقویت کن ، نه تقبیح . هرگز سعی نکن باسوزاندن، جلوی خونریزی زخم را بگیری .

 

۱۷-راز عشق در این است که هنگام سوءتفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحت کرده است . در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروزسوءتفاهمی مثل آن جلوگیری کند .

 

۱۸-راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید . به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید . سپاسگزار باشید.

 

۱۹-راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاق? دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ،حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .

 

۲۰-راز عشق در این است که باور ها ، آرمان ها و اهداف تان را بایکدیگر در میان بگذارید.

 

۲۱-راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود . عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است .

 

۲۲- راز عشق دراین است که دروجود یکدیگرعاشق خدا باشید ، تا همواره علی رغم هم?اشتباهات، تشن? رسیدن به کمال باشید ، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

 

۲۳-راز عشق در این است که محبت تان را بسط  دهید  تا  تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود . سپس آن عشقی را که دست پرورد? پروردگار است بسط دهید ، تا بشریت و کل مخلوقات را در برگیرد .

 

۲۴-راز عشق در این است که ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی . زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست .هرچه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس قوی تر باشد ، خودپرستی را در تو بیشتر ، بیشترتقویت می کنند و عشق چهر? واقعی خود را درملایمت و مهربانی آشکار می کند ، نه در لذت جویی.

 

۲۵-راز عشق در مراعات حال دیگری است . هر قدر ملاحظ? حال دیگران را می کنی ،کسی را که دوست داری بیشترملاحظه کن .

 

۲۶- راز عشق در آن است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی ، جاذبه نیروی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی .این نیرو تنها با بخشش رشد می کند.

 

۲۷-راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است . نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشد? ساز نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند .

 

۲۸-راز عشق در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ، باهم تنها باشید ، و افکارتان را بایکدیگر درمیان بگذارید . لازم نیست برای سرگرم شدن حتما ” از محرکات خارجی استفاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر باهم تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید .

 

۲۹- راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید . مایع عشق تان را طوری نگه دارید که بتوانید گودالهایی را که زندگی پیش پای تان می گذارد ، پر کنید .

 

۳۰- راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .


+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 1:19 |

تنها عشق واقعی است که می ماند.



برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند عشق یکباره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛ واقعیت این است که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی جای گیرد، آب و نور کافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت کشی کنیم، آن را تغذیه کنیم و مستمراً به آن رسیدگی نماییم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 22:27 |


راز عشق



راز عشق در این است که به دیگری لذت

ببخشی . ولی عشق را برای لذت

نخواهی . زیرا عشق حقیقی هوی و

هوس نیست .

هرچه نفس قوی تر باشد تقاضاهایش

بیشتر می شود .

و هر چه تقاضای نفس قوی تر باشد

خود پرستی را در تو بیشتر می کند .

عشق چهره واقعی خود را در ملایمت

و مهربانی اشکار می کند.

نه در لذت جویی. .......................

  داستان دليل عشق... ، در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 14:49 |


در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )


*********

اسکلت های عاشق؛ و 15 قرن دست در دست هم!!

باستان شناسان ایتالیایی موفق به کشف اسکلت زوجی شدند که حدود یک هزار و 500 سال پیش دفن شده‌اند اما هنوز هم دست‌های یکدیگر را در دست می‌فشارند.

براي مشاهده عكس، بر ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 14:44 |


    
  
   عشق واقعي يك مرد خوب
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و
شروع به تعريف اين ماجرا كرد:

يك روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


*******************

 
   قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.
غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند .
بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم میگویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد
چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !
بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!
صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او
آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
خداوند پژواک کردار ماست

*******************


   ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: “برای این یکی اوضاع فرق کرد.


*******************

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم



+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 0:24 |


" اگر در زندگي، سرور و شادماني نبود، زندگي، ارزش زيستن نداشت." ((آبراهام مازلو))



شاد و مست

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
*
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
*
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
*
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
*
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
*
می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
*
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
*
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 21:12 |
چه طور هميشه شاد باشيم

واسه شادي بيشتر بايد با 4 چيز در صلح باشي:

1.صلح با خود

2.صلح با خدا

3.صلح با مردم

4.صلح با طبيعت



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 20:9 |
زندگی

  1. ما امروزه خانه‌های بزرگتر ، اما خانواده‌های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر ، اما زمان کمتر
  2. مدارک تحصیلی بالاتر ، اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر ، اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛
  3. متخصصان بیشتر ، اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر ، اما سلامتی کمتر
  4. بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.
  5. چندین برابر مایملک داریم ، اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.
  6. زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
  7. ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراههای پهن تر ، اما دیدگاه‌های باریکتر
  8. بیشتر خرج میکنیم ، اما کمتر داریم ، بیشتر میخریم ، اما کمتر لذت میبریم.
  9. ما تا ماه رفته و برگشته ایم ، اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
  10. فضاي بیرون را فتح کرده ایم ، اما نه فضاي درون را، ما اتم را شکافته ایم، اما نه تعصب خود را
  11. بیشتر مینویسیم ، اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم ، اما کمتر به انجام میرسانیم.
  12. عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم ، اما اصول اخلاقی پایین تر
  13. کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر ، اما کیفیت کمتری داریم.
  14. اکنون زمان غذاهای آماده ، اما دیر هضم است، مردان بلند قامت ، اما شخصیت های پست، سودهای کلان، اما روابط سطحی
  15. فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر ، اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر ، اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی، اما خانواده های از هم پاشیده
  16. بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.
  17. در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
  18. زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.
  19. زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
  20. از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.
  21. عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.
  22. بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.
  23. هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.
  24. اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید! 


+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 12:28 |

تمام دنیای من

 

با ازدواج کردن ما تنها صاحب یک همسر نمی شویم، بلکه صاحب دنیایی جدید می شویم ! از این زمان ، او یار، هم صحبت و بهترین دوست ما خواهد بود.

 

او شریک لحظه ها، روزها و سال های ما است و در خوشی و ناخوشی ، شکست و پیروزی در کنار ما می ماند. همچنین او در رویاها و ترس های مان با ما شریک است . وقتی بیمار هستیم ، از ما مراقبت می کند . وقتی به کمک نیاز داریم ، تمام تلاش خود را به کار می برد و هر کاری که بتواند انجام می دهد . وقتی رازی داشته باشیم ، آن را نگاه خواهد داشت . صبح که چشم های مان را باز می کنیم ، اولین کسی که می بینیم اوست . حتی اگر در کنارمان نباشد ، به ما می اندیشد و با تمام قلب و روح و ذهنش برای ما دعا خواهد کرد. خلاصه او تمام دنیای ما و ما تمام دنیای او خواهیم شد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 9:21 |


 نيست در عالم ز هجران تلخ تر...


اي خدا اين وصل را هجران مكن

سر خوشان عشق را نالان مكن

باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد اين مستان و اين بستان مكن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سرگردان مكن

بر درختي كاشيان مرغ تو ست
شاخ مشكن مرغ را پران مكن

جمع و شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را كور كن شادان مكن

گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچه مي خواهد دل ايشان مكن

كعبه اقبال اين حلقه است و بس
كعبه ي اميد را ويران مكن

اين طناب خيمه را بر هم مزن
خيمه ي تست آخر اي سلطان مكن

نيست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهي كن وليكن آن مكن


(مولوي)

ديوان غزليات شمس

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 15:13 |
 

شگرفی عشق
همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست.

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 21:4 |

 

تو مرا مي فهمي

و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است

من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني ، تا ابد در دل من مي ماني



دوستت دارم

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی مرد جوان: مرا محکم بگیر زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

عشق

عشق  از یک روح تشکیل شده که در دو بدن قرار دارد

درمانی برای عشق وجود ندارد مگر بیشتر عشق ورزیدن

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند ترخواهد بود

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزوکنی

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

عشق یعنی ترس از دست دادن او

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

عشق آن چیزی است که برزمانی که همه چیز افتاده است پا می ماند

 

 

خدا در همین نزدیکی است...

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار, گفتگوی جالبی بین آنها

در گرفت!آنها راجع به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا

 رسیدند آرایشگر گفت :” من باور نمی کنم خدا هم وجود داشته باشد.” مشتری پرسید : " چرا

 باور نمی کنی؟ " آرایشگر جواب داد : "کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود

 ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه از مردم مریض می شدند؟ بچه های بی

 سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی به وجود می آمد! نمی توانم

خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد."

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر

کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون آمد, مردی را دید با موهای بلند و کثیف و

 به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده! ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و

دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت :" می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم

 وجود ندارند." آرایشگر گفت :"چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم ! من آرایشگرم!

همین الان موهای تو را کوتاه کردم! " مشتری با اعتراض گفت :" نه ! آرایشگرها وجود

 ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و

 ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد! "

آرایشگر گفت:" نه! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی

کنند! " مشتری تایید کرد :" نکته همین است , خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه

نمی کنندو دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:19 |


 اينجا، دوباره، من، متفكرانه نشسته است و به افق هاي روشن فرداها مي نگرد .

اوخود را از امروز با احساسي نو  آغاز كرده است.

" پريزاد "



+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 5:49 |

 

 

 

حرف  طرب انگيز

هيچ  جز  ياد تو   روياي  دلاويزم نيست

  هيچ  جز  نام  تو  حرف   طرب انگيزم نيست

  عشق  مي ورزم  و  مي سوزم  و  فريادم  نه

  دوست  مي دارم  و مي خواهم  و  پرهيزم  نيست

نور مي بينم  و مي رويم  و مي بالم  شاد

شاخه  ميگسترم   و  بيم   ز  پاييزم  نيست

  تا  به  گيتي   دل  از  مهر لبريزم  هست

كار با هستي   از  دغدغه  لبريزم نيست

  بخت آن  را كه شبي   پاك تر از باد سحر

  با تو  اي  غنچه   نشكفته   بياميزم نيست

  تو  به دادم  برس  اي  عشق  كه  با  اين همه  شوق

چاره  جز  آنكه  به آغوش  تو بگريزم   نيست

 

" فریدون مشیری "

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:4 |
 

نظريه لذات متعالي (High Quality Pleasures)

نظريه لذات متعالي (High Quality Pleasures) محور اصلي هدفهاي ماست. لذات متعالي به لذاتي گفته مي شود كه از عشق به زيبایي و دانایي و نيكویي یا علم و هنر و اخلاق نشات مي گيرد . لذاتي كه مشترك بين عالم انساني و حيواني نيست ، لذاتي كه بر سر آن نزاع و كشمكش نيست ، لذاتي كه طعم و شيريني و تاثيرات حيات بخش آن در تمامي عمر باقي مي ماند و آدمي آنها را با خود به عالم برين مي برد ، لذاتی که هر چه با ديگران تقسيم كنند افزون مي شود و يكي از مهمترين امتيازات اين لذات اشباع نا پذيري آنهاست كه آدمي را ملول و خسته و سير نمي كند بلكه هر چه پيش مي رود به مستي و مخموريش و مشتاقی و تشنگی اش افزوده مي شود. و ما بر این باوریم که هر چه جامعه بيشتر و بيشتر به سوی بهره گيري از لذات متعالي ميل كند سطح نزاع و جنگ و فساد و تباهي و جرم و جنايت در جهان پايين مي آيد.

 

 

 

و نيز باور داریم كساني كه لذات متعالي را محور اصلي زندگي قرار مي دهند نه تنها از لذات جسماني چون خورد و خواب و شهوت محروم نمي شوند بلكه تنها اين گروهند كه به تمام و كمال لذات جسماني و حيواني را تجربه مي كنند و آن لذات را با كيمياي متعالي وجود خويش به لذات برتر تبديل مي كنند

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 15:56 |
 

 

*_*

من در خالي بي پايان عالم صدايي شنيدم .

و تنها صدايي بود كه فرياد مي زد: عشق من عشق من

و من نفهميدم كه اين صدا را من گفتم يا من شنيدم!

 

 

A Liquor Never Brewed

 

I taste a liquor never brewed,

From tankards scooped in pearl;

Not all the vats upon the Rhine

Yield such an alcohol!

 

Inebriate of air am I,

And debauchee of dew,

Reeling, through endless summer days,

From inns of molten blue.

 

When landlords turn the drunken bee

Out of the foxglove's door,

When butterflies renounce their drams,

I shall but drink the more!

 

Till seraphs swing their snowy hats,

And saints to windows run,

To see the little tippler

Leaning against the sun!

 

(Emily Dickenson)

 

"من شرابی می نوشم که پرورده هیچ مِی فروش نیست

در جامی از مروارید ، که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است

و جوهر مستی بخش آن شراب را

در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت.

من مستم از هوای لطیف و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم

و روزهای بلند تابستان ، مست و حیران

از درِ میکده ها بیرون می آیم ، آنجا که شراب زرد خورشید را

در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند

هنگامی که زنبورها از شیره گیاهان مست شوند

و خداوندِ باغ آنها را از میخانه گل بیرون کند ،

هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند

من همچنان تشنه و مخمور بیش از پیش باده مینوشم

تا کروبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند

و قدسیان شتابان به سوی پنجره آیند ، تا نظاره کنند

این مست کوچک لایقعل را که در آفتاب آرمیده است.

 

" امیلی دیکنسون "

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 14:9 |

 

" شادی يعنی مبارزه و تلاش را از ميان آب های متلاطم ربودن؛ نه در

ميان شكوفه ها و زير انوار تابان ماه، فلوت نواختن. "

دينگ لينگ

 

 

 

فرشتگان را صبح زود

 

می توان میان قطره های شبنم دید

 

در حال ایستادن ، چیدن ، خندیدن ، پرواز کردن

 

آیا غنچه ها متعلق به آنهاست؟

 

فرشتگان را در آفتاب سوزان

 

می توان میان دانه های شن دید

 

در حال ایستادن ، چیدن ، آه کشیدن ، پرواز کردن

 

و گلهای پژمرده ای که به همراه می برند

 

 

 

واژگان می میرند

 

وقتی که بر زبان جاری می شوند

 

بعضی ها اینچنین می گویند .

 

اما من می گویم

 

آنها در آن لحظه زنده میشوند.

 

 

 

چقدر شاد و خرسند است سنگ کوچکی

 

که در جاده به تنهایی پرسه می زند

 

نه به کاری می اندیشد

 

و نه از پیشامدی می ترسد

 

پوشش قهوه ایش در تن جهانی گذرا جلوه می کند

 

و آزاد همچون خورشید

 

به تنهایی می درخشد

 

وبا سادگی بی تکلفی

 

از مشیت مطلق فرمان می برد.

 

 

امیلی دیکنسون

مترجم: سادات آهوان

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 17:36 |

به آفتاب 

سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

 

(فروغ فرخزاد) 

 

 

شما بخش خاصي از جوهره خدا هستيد.

  (اپيكتتوس)

 الوهيت

هنگامي كه با ابديت و نامتناهي يكي مي شويد، با نيرويي كه وراي مكان و زمان است ارتباط برقرار مي كنيد و ديگر نيروي اعجاز آميز خدا، را جدا نمي بينيد.

الوهيت باطن تان بيدار مي شود و تمام نيروي الهي، در خدمتتان قرار مي گيرد. به اين ترتيب خدا در خوردن، آشاميدن، تنفس كردن و خوابيدن شما نيز حضور دارد.

وقتي از ملكوتي كه در ذات خود داريد آگاه باشيد و بدانيد كه قدرت و خرد بي كران و نامتناهي در وجود شما نيز جاري است، تماسي هشيارانه با خدا برقرار كرده و با خود و ديگران به عنوان تجليات و مظاهر خدا رفتار مي كنيد.

 انديشه هاي ماندگار –  وين داير

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 0:39 |
 

" مهم نيست كه چقدر زنده اي، مهم اين است كه چقدر زندگي ميكني. "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 0:8 |
 

مهم این است که تازه گی در نگاهت باشد ،

دیگر هیچ چیز کهنه نخواهد بود.

 

 

دوستی می گفت: " رود هرچقدر از عمرش میگذره به دریا نزدیکتر میشه "

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:50 |
 

 

 

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم…

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:8 |


Powered By
BLOGFA.COM