تو مرا مي فهمي
و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است
من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني ، تا ابد در دل من مي ماني

دوستت دارم
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی مرد جوان: مرا محکم بگیر زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
عشق
عشق از یک روح تشکیل شده که در دو بدن قرار دارد
درمانی برای عشق وجود ندارد مگر بیشتر عشق ورزیدن
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند ترخواهد بود
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزوکنی
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند
عشق یعنی ترس از دست دادن او
وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست
عشق آن چیزی است که برزمانی که همه چیز افتاده است پا می ماند

خدا در همین نزدیکی است...
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار, گفتگوی جالبی بین آنها
در گرفت!آنها راجع به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا
رسیدند آرایشگر گفت :” من باور نمی کنم خدا هم وجود داشته باشد.” مشتری پرسید : " چرا
باور نمی کنی؟ " آرایشگر جواب داد : "کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود
ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه از مردم مریض می شدند؟ بچه های بی
سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی به وجود می آمد! نمی توانم
خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد."
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر
کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون آمد, مردی را دید با موهای بلند و کثیف و
به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده! ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و
دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت :" می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم
وجود ندارند." آرایشگر گفت :"چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم ! من آرایشگرم!
همین الان موهای تو را کوتاه کردم! " مشتری با اعتراض گفت :" نه ! آرایشگرها وجود
ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و
ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد! "
آرایشگر گفت:" نه! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی
کنند! " مشتری تایید کرد :" نکته همین است , خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه
نمی کنندو دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."
















.jpg)




