تبليغاتX
پریزاده

 

تو مرا مي فهمي

و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است

من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني ، تا ابد در دل من مي ماني



دوستت دارم

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی مرد جوان: مرا محکم بگیر زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

 

عشق

عشق  از یک روح تشکیل شده که در دو بدن قرار دارد

درمانی برای عشق وجود ندارد مگر بیشتر عشق ورزیدن

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند ترخواهد بود

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزوکنی

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

عشق یعنی ترس از دست دادن او

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

عشق آن چیزی است که برزمانی که همه چیز افتاده است پا می ماند

 

 

خدا در همین نزدیکی است...

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار, گفتگوی جالبی بین آنها

در گرفت!آنها راجع به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا

 رسیدند آرایشگر گفت :” من باور نمی کنم خدا هم وجود داشته باشد.” مشتری پرسید : " چرا

 باور نمی کنی؟ " آرایشگر جواب داد : "کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود

 ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه از مردم مریض می شدند؟ بچه های بی

 سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی به وجود می آمد! نمی توانم

خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد."

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر

کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون آمد, مردی را دید با موهای بلند و کثیف و

 به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده! ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و

دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت :" می دانی چیست؟ به نظر من آرایشگرها هم

 وجود ندارند." آرایشگر گفت :"چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم ! من آرایشگرم!

همین الان موهای تو را کوتاه کردم! " مشتری با اعتراض گفت :" نه ! آرایشگرها وجود

 ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و

 ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد! "

آرایشگر گفت:" نه! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی

کنند! " مشتری تایید کرد :" نکته همین است , خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه

نمی کنندو دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد."

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:19 |


 اينجا، دوباره، من، متفكرانه نشسته است و به افق هاي روشن فرداها مي نگرد .

اوخود را از امروز با احساسي نو  آغاز كرده است.

" پريزاد "



+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 5:49 |

 

 

 

حرف  طرب انگيز

هيچ  جز  ياد تو   روياي  دلاويزم نيست

  هيچ  جز  نام  تو  حرف   طرب انگيزم نيست

  عشق  مي ورزم  و  مي سوزم  و  فريادم  نه

  دوست  مي دارم  و مي خواهم  و  پرهيزم  نيست

نور مي بينم  و مي رويم  و مي بالم  شاد

شاخه  ميگسترم   و  بيم   ز  پاييزم  نيست

  تا  به  گيتي   دل  از  مهر لبريزم  هست

كار با هستي   از  دغدغه  لبريزم نيست

  بخت آن  را كه شبي   پاك تر از باد سحر

  با تو  اي  غنچه   نشكفته   بياميزم نيست

  تو  به دادم  برس  اي  عشق  كه  با  اين همه  شوق

چاره  جز  آنكه  به آغوش  تو بگريزم   نيست

 

" فریدون مشیری "

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:4 |
 

نظريه لذات متعالي (High Quality Pleasures)

نظريه لذات متعالي (High Quality Pleasures) محور اصلي هدفهاي ماست. لذات متعالي به لذاتي گفته مي شود كه از عشق به زيبایي و دانایي و نيكویي یا علم و هنر و اخلاق نشات مي گيرد . لذاتي كه مشترك بين عالم انساني و حيواني نيست ، لذاتي كه بر سر آن نزاع و كشمكش نيست ، لذاتي كه طعم و شيريني و تاثيرات حيات بخش آن در تمامي عمر باقي مي ماند و آدمي آنها را با خود به عالم برين مي برد ، لذاتی که هر چه با ديگران تقسيم كنند افزون مي شود و يكي از مهمترين امتيازات اين لذات اشباع نا پذيري آنهاست كه آدمي را ملول و خسته و سير نمي كند بلكه هر چه پيش مي رود به مستي و مخموريش و مشتاقی و تشنگی اش افزوده مي شود. و ما بر این باوریم که هر چه جامعه بيشتر و بيشتر به سوی بهره گيري از لذات متعالي ميل كند سطح نزاع و جنگ و فساد و تباهي و جرم و جنايت در جهان پايين مي آيد.

 

 

 

و نيز باور داریم كساني كه لذات متعالي را محور اصلي زندگي قرار مي دهند نه تنها از لذات جسماني چون خورد و خواب و شهوت محروم نمي شوند بلكه تنها اين گروهند كه به تمام و كمال لذات جسماني و حيواني را تجربه مي كنند و آن لذات را با كيمياي متعالي وجود خويش به لذات برتر تبديل مي كنند

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 15:56 |
 

 

*_*

من در خالي بي پايان عالم صدايي شنيدم .

و تنها صدايي بود كه فرياد مي زد: عشق من عشق من

و من نفهميدم كه اين صدا را من گفتم يا من شنيدم!

 

 

A Liquor Never Brewed

 

I taste a liquor never brewed,

From tankards scooped in pearl;

Not all the vats upon the Rhine

Yield such an alcohol!

 

Inebriate of air am I,

And debauchee of dew,

Reeling, through endless summer days,

From inns of molten blue.

 

When landlords turn the drunken bee

Out of the foxglove's door,

When butterflies renounce their drams,

I shall but drink the more!

 

Till seraphs swing their snowy hats,

And saints to windows run,

To see the little tippler

Leaning against the sun!

 

(Emily Dickenson)

 

"من شرابی می نوشم که پرورده هیچ مِی فروش نیست

در جامی از مروارید ، که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است

و جوهر مستی بخش آن شراب را

در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت.

من مستم از هوای لطیف و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم

و روزهای بلند تابستان ، مست و حیران

از درِ میکده ها بیرون می آیم ، آنجا که شراب زرد خورشید را

در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند

هنگامی که زنبورها از شیره گیاهان مست شوند

و خداوندِ باغ آنها را از میخانه گل بیرون کند ،

هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند

من همچنان تشنه و مخمور بیش از پیش باده مینوشم

تا کروبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند

و قدسیان شتابان به سوی پنجره آیند ، تا نظاره کنند

این مست کوچک لایقعل را که در آفتاب آرمیده است.

 

" امیلی دیکنسون "

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 14:9 |

 

" شادی يعنی مبارزه و تلاش را از ميان آب های متلاطم ربودن؛ نه در

ميان شكوفه ها و زير انوار تابان ماه، فلوت نواختن. "

دينگ لينگ

 

 

 

فرشتگان را صبح زود

 

می توان میان قطره های شبنم دید

 

در حال ایستادن ، چیدن ، خندیدن ، پرواز کردن

 

آیا غنچه ها متعلق به آنهاست؟

 

فرشتگان را در آفتاب سوزان

 

می توان میان دانه های شن دید

 

در حال ایستادن ، چیدن ، آه کشیدن ، پرواز کردن

 

و گلهای پژمرده ای که به همراه می برند

 

 

 

واژگان می میرند

 

وقتی که بر زبان جاری می شوند

 

بعضی ها اینچنین می گویند .

 

اما من می گویم

 

آنها در آن لحظه زنده میشوند.

 

 

 

چقدر شاد و خرسند است سنگ کوچکی

 

که در جاده به تنهایی پرسه می زند

 

نه به کاری می اندیشد

 

و نه از پیشامدی می ترسد

 

پوشش قهوه ایش در تن جهانی گذرا جلوه می کند

 

و آزاد همچون خورشید

 

به تنهایی می درخشد

 

وبا سادگی بی تکلفی

 

از مشیت مطلق فرمان می برد.

 

 

امیلی دیکنسون

مترجم: سادات آهوان

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 17:36 |

به آفتاب 

سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

 

(فروغ فرخزاد) 

 

 

شما بخش خاصي از جوهره خدا هستيد.

  (اپيكتتوس)

 الوهيت

هنگامي كه با ابديت و نامتناهي يكي مي شويد، با نيرويي كه وراي مكان و زمان است ارتباط برقرار مي كنيد و ديگر نيروي اعجاز آميز خدا، را جدا نمي بينيد.

الوهيت باطن تان بيدار مي شود و تمام نيروي الهي، در خدمتتان قرار مي گيرد. به اين ترتيب خدا در خوردن، آشاميدن، تنفس كردن و خوابيدن شما نيز حضور دارد.

وقتي از ملكوتي كه در ذات خود داريد آگاه باشيد و بدانيد كه قدرت و خرد بي كران و نامتناهي در وجود شما نيز جاري است، تماسي هشيارانه با خدا برقرار كرده و با خود و ديگران به عنوان تجليات و مظاهر خدا رفتار مي كنيد.

 انديشه هاي ماندگار –  وين داير

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 0:39 |
 

" مهم نيست كه چقدر زنده اي، مهم اين است كه چقدر زندگي ميكني. "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 0:8 |
 

مهم این است که تازه گی در نگاهت باشد ،

دیگر هیچ چیز کهنه نخواهد بود.

 

 

دوستی می گفت: " رود هرچقدر از عمرش میگذره به دریا نزدیکتر میشه "

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:50 |
 

 

 

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم…

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:8 |
 

 

داني كه را سزد صفت پاكي

آن كو وجود پاك نيلايد

در تنگناي پست تن مسكين

جان بلند خويش نفرسايد

پروين اعتصامي

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:8 |
 

 

بعضي ها ميگن زندگي پله هاي زيادي داره كه بايد اونا رو تك تك و با دقت طي كرد

بعضي ها ميگن زندگي از پل هاي مختلفي تشكيل شده كه بايد با صبر و شكيبايي از آنها عبور كرد

زندگي پل باشه يا پله فرقي نميكنه مهم اينه كه با هوشياري و آرامش گام برداريم تا به مقصود برسيم

امروز از يه پل (يا پله ديگه ) گذشتم.

 

 

 

دانشگاه ، روز پنجم خرداد ، جشن فارغ التحصيلي ما رو برگذار كرد.

در اين مراسم ، كه رياست محترم دانشگاه وجمعي از اساتيد هم حضور داشتند با پوشيدن لباس مخصوص دانش آموختگي ضمن اداي سوگند و خواندن ميثاق نامه با دريافت لوح يادبود و گرفتن عكس هاي يادگاري ، روزي به ياد ماندني رقم خورد كه پيام هاي تبريك دوستان و خانواده ،همچنين برنامه هاي متنوعي كه در اين ارتباط اجرا گرديد، زيبايي مراسم را دوچندان نمود .

اميد است كه به ياري خداوند ، از دانش خويش در جهت اهداف عالي هستي و كسب رضاي الهي  بهره جوييم.

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 1:36 |
 

        " راز جاودانگی  "

 

 

از همین امروز آغاز کن

به خویش بنگر

به آسمان بنگر

بال هایت را بگشا

نفس بکش

و آرام شروع به پرواز کن

اوج بگیر و اوج بگیر

رهایی را احساس کن

زندگی را احساس کن

و راز جاودانگی نمایان خواهد شد.

"  پریزاد "

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 16:49 |
 

      " حس ماورايي "

 

 

گل  اميد

 

هوا هواي   بهار  است  و  باده  باده  ناب

به خنده   خنده  بنوشيم  و  جرعه جرعه  شراب

در اين پياله   ندانم   چه  ريختي   پيداست

كه  خوش   به جان  هم  افتاده اند  آتش  و آب

فرشته روي من    اي آفتاب صبح  بهار

مرا به جامي  از اين  آب آتشين   درياب

به جام   هستي   ما اي  شراب   عشق   بجوش

به  بزم   ساده  ما  اي  چراغ ماه  بتاب

گل اميد   من امشب   شكفته   در بر من

بيا  و  يك نفس   اي  چشم   سرنوشت   بخواب

مگر   نه خاك  ره  اين   خرابه  بايد شد

بيا  كه  كام  بگيريم   از اين   جهان  خراب

 

( فريدون مشيري )

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:9 |

 

" وجود متعالي "

 

 

من با عشق به تو ، تنها به ميعادگاه مي آيم؛

اما اين من در ظلمت كيست

كنار مي آيم تا از او دوري كنم؛

اما نمي توانم از او بگريزم؛

او سوار بر اسب منيت جولان مي دهد،

با غرور و تكبر مي تازد و گردوغبار خودپسندي را از زمين مي روبد

و هر كلام را كه بر زبانم جاري مي شود ، با صدايي بلند ، خشن و طعنه آميز پاسخ مي گويد.

او وجود كوچك خود من است،

حيا و شرمندگي نمي شناسد؛

و شرمنده ام كه همراه با او به درگاه تو آمده ام

 

(رابيندرانات تاگور)

1941-1961

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 22:13 |
 

" نيروي اراده انسان را تغيير نمي دهد. زمان نيز آدمي را تغيير نمي دهد. اما عشق ،تنها نيرويي ست كه مي تواند او را تغيير دهد. " ( هنري دروموند )

 

 

بئاتريس و

تغيير شگفتي آور و عجيب

مكاشفه اي بس خارق العاده و شگفت انگيز

روحي سراپا لبريز از عشق

و تا ابد لطف و رستگاري

 

( زندگاني نو – دانته )

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 14:8 |
 

بهترین و زیباترین چیزها در جهان دیده نمیشوند، آنها بایستی در درون قلب احساس شوند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:30 |
 

هميشه خود را روي پل بين جهان مرئي و نامرئي بگذار. تمام كيهان جان دارد،سعي كن هميشه با اين زندگي در تماس باشي. اين زندگي زبان تو را مي فهمد. و كم كم جهان اهميت ديگري پيدا مي كند.

 

 

 

لب‌ها مي لرزند.

شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست راپرپر مي كند.
به سقف جنگل مي نگري:

ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:0 |
 

چهار اصل عشق : ايمان ، صبر ، اميد ، پاكدامني

 

در قلب خود ، شاهد بيدار شدن روحي عاشق كه خفته بود ، گشتم .

آن گاه از نقطه اي دوردست ، عشق را ديدم كه سراپا شادي از ره رسيد ،

 چنان كه به سختي او را باز شناختم ...

با لبخندي شاد و گشاده كه با هر سخن همراهي مي كرد، فرمود :

" در انديشه باش كه مفتخرم سازي ! "

 زندگاني نو - دانته آليگيري   

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 22:29 |
 

عشق احساسي عرفاني و معنوي است

خاطرات عاشقانه هرگز فراموش نمي شوند؛ مدت ها پس از از بين رفتن محرك اوليه آن، پابرجا باقي مانده و روي شخص تاثير مي گذارند. اين هرگز مطلب جديدي نيست. هركس تحت تأثير عشق واقعي متحول شده باشد اين را مي داند كه عشق بر ذهن انسان اثري پر دوام باقي مي گذارد. اثر عشق پايا و پر دوام است ، زيرا عشق طبيعتي معنوي و روحاني دارد. كسي كه نمي تواند تحت تأثير عشق به اين مقام رفيع برسد عاجز و درمانده است؛ مرده اي است كه به ظاهر زنده به نظر مي رسد.

به روزگار گذشته خود نگاه كنيد. ديروز هاي خود را در نظر بگيريد. به زماني بينديشيد كه در دامان پر از احساس عشق بوديد، لحظات خوش آن زمان را در نظر مجسم  كنيد. با اين كار ناراحتي ها و نگراني هاي خود را تخفيف مي دهيد. با اين كار مي توانيد از حقايق ناخوشايند زندگي فاصله بگيريد و شايد ذهن با اين بازگشت موقت به گذشته، شما را در رؤيا و برنامه اي قرار دهد كه تمام زندگي مادي شما را هم دگرگون سازد.

اگر خود را به اين دليل كه عاشق بوده ايد وعشق خود را از دست داده ايد انساني نگون بخت مي دانيد، سخت دراشتباهيد.   بدانيد كه عاشق واقعي هرگز در شمار بازندگان قرار نمي گيرد. عشق به سراغ انسان ها مي آيد، مدت ها با آن ها مي ماند و بدون اطلاع مي رود. پس آن را تا روزي كه وجود دارد مغتنم بشماريد و ناراحت رفتن آن نباشيد. چرا كه اين ناراحتي هرگز آن را به سوي شما باز نخواهد گرداند.

اين را هم نپذيريد كه عشق تنها يك بار به سراغ انسان مي آيد، عشق مي تواند رفت و آمد كند. اما هيچ دو عشقي به يك اندازه روي انسان اثر نمي گذارد. اغلب اوقات يك عشق بيش از ساير عشق ها روي انسان اثر مي گذارد. اما همه ي تجربه هاي عشقي سودمند هستند، مگر براي كساني كه به خاطر رفتن آن دامن محنت در بغل گرفته و بدبين شوند.

ياس و نوميدي در مورد عشق بي مفهوم است. به خصوص اگر بتوانيم تفاوت ميان احساس عشق و سكس را تميز دهيم. تفاوت اصلي در اين است كه عشق احساسي عرفاني و معنوي است در حالي كه ميل جنسي ،زيستي و بيولوژيك است .

هيچ تجربه اي كه بر قلب انسان اثر عرفاني بگذارد مضر نيست مگر آنكه با جهل و حسادت همراه باشد.

 

" موفق بينديشيد و ثروتمند شويد " اثر جاودانه ي "  ناپلئون هيل "

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 21:54 |
 

 

 

دوباره باز خواهم گشت

به تو

و تا ابد در کنارت خواهم ماند

ای " حس مقدس "

 

*****

به امروز بنگر،

دیروز تنها یک رویاست و فردا فقط یک خیال

اما امروز اگر خوب زندگی شود هر دیروزی را رویایی از شادی می کند

و هر فردایی را تصویری از امید پس به این روز خوب بنگر.

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 3:3 |
 

عشق فرآیندی است که در طی آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعی ات نزدیک تر بشوی، نه آن چه من می خواهم. دوسنت اگزوپری

 

 

حالیا...معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

فریدون مشیری

 

*****


I’m Nobody ! Who are you ?
Are you – Nobody – too ?
Then there’s a pair of us .
Don’t tell !
They’d advertise – you know !
How dreary – to be – Somebody !
How public – like a frog
To tell one’s name – the livelong June –
To an admiring bog !
« Emily Dickinson »
من كسي نيستم ! تو كيستي ؟
آيا تو هم كسي نيستي ؟
پس ما يك جفت ايم .
ولي به هيچ كس نگو !
وگرنه همه با خبر مي شوند !
چقدر ملال آور است كه « كسي » باشي !
چقدر سطحي است – مانند يك قورباغه
كه نام ِ خود را سراسر روز تكرار مي كند
در لجن زار ِ‌ستايش و تحسين !

" امیلی دیکنسون "

 

*****

اگر بخواهيد خوشبختي عالي را بشناسيد، بايستي انديشيدن خلاف را از زندگي خويش برداريد. بايستي تفسير در مورد مردم و حوادث را رها كرده و بد بيني و منفي گرايي را ترك كنيد.

وقتي شما به خود والاتر(خود دوست داشتني دروني) خويش برسيد، وقتي رحمت دروني را احساس كنيد، ايگو( خود ساختگي شما) كنار مي رود و نابود مي شود و راه براي مثبت بودن و تجربه زندگي دوست داشتني باز مي شود.

خود والاتر شما  مي خواهد شما آرامش و عشق را در زندگي تجربه كنيد نه آشفتگي، دنبال كردن و برنده شدن را.

وقتي شما احساس مي كنيد خود مقدستان را به دست آورده ايد، ديگر جدالي وجود نخواهد داشت . شما اين دانش را داريد كه نسبت به ماموريت الهي خود بيدار هستيد . شايد براي اولين بار از هنگام ترك هيچ جا و ورود به اكنون –اينجا خدا را تجربه خواهيد كرد

" راه حل مشكلات فردي و جهاني، غلبه بر كمبود معنويت است. "

                                                                                 دكتر وين داير

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 2:25 |
 

   " خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد، هيچ كاري را نمي توان انجام داد . "      هلن كلر

 

 

    

     ثروت با تقوا

 

قدیمی ها گفته اند، "پول چیزی جدا از این بدن فیزیکی است." همه این را می دانند، اما در طلب آن هستند.  یک مرد جوان برای ارضای خواسته ها و تمناهایش در پی آن است، یک زن جوان آنرا برای زینت و تجمل می خواهد و فردی مسن به دنبال آن است تا در سنین پیری از خود مواظبت کند.  فردی فاضل برای آبرو و حیثیت خود در آرزوی آن است، یک کارمند به خاطر آن وظیفه اش را انجام می دهد و غیره. بنابراین همه به دنبال آن هستند.

بعضی از افراد حتی به خاطر آن جنگ و دعوا به راه می اندازند؛ آنهایی که پرخاشگر و ستیزه جو هستند به خاطر آن خطرهایی به جان می خرند، افراد تندخو و عصبانی برای آن به خشونت متوسل می شوند، افراد حسود ممکن است به خاطر آن از عصبانیت بمیرند. این وظیفه ی حکام و صاحب منصبان است که ثروت و کامیابی را به عامه ی مردم عرضه کنند، اما ترویج پول پرستی بدترین سیاستی است که شخص می تواند انتخاب کند. ثروت بدون تقوا به همه ی موجودات صدمه می رساند، درحالی که تقوا چیزی است که همه ی مردم در آرزویش هستند. به همین جهت، نمی توان بدون این که تقوا را ترقی داد مرفه و ثروتمند شد. تقوا در زندگی های گذشته جمع می شود. یک پادشاه، صاحب منصب ، ثروتمند شدن یا اعیان و اشراف بودن همگی از تقوا می آیند. بدون تقوا، بردی نیست، از دست دادن تقوا به معنی از دست دادن همه چیز است. در نتیجه آنهایی که در جستجوی قدرت و ثروت هستند باید اول از همه تقوا جمع کنند. با تحمل کردن درد و رنج و انجام کارهای خوب می توان در بین توده های مردم تقوا ذخیره کرد.  برای رسیدن به این هدف، بایستی از اصول علت و معلول آگاهی داشت.

آگاهی به این اصل می تواند صاحب منصبان و توده ی مردم را قادر سازد که خویشتن داری را تمرین کرده و بدین وسیله رفاه و خوشبختی و صلح در زیر آسمان غلبه خواهد کرد.

 

شما از یک دنیای مقدس، پاک و بی اندازه باشکوه به اینجا سقوط کردید زیرا که در آن سطح وابستگی هایی را رشد داده بودید.  بعد از سقوط به دنیایی که در مقایسه، فاسدترین ها است، به جای این که خودتان را تزکیه کنید تا با عجله برگردید، آن چیزهای فاسد و پلید را که در این دنیای ناپاک به آنها محکم چسبیده اید رها نمی کنید و حتی برای پیش پاافتاده ترین زیان ها در رنج و عذاب هستید.

پس چه چیزی داریدکه هنوز هم نمی توانید آن را رها کنید؟ آیا می توانید چیزهایی را که عمیقاً در قلب تان نمی توانید رها کنید به بهشت ببرید؟

با هر کوششی به پیش تلاش کنید تا به کمال برسید.

 

 *****

 

درس هاي زندگی از گابريل كارسيا ماركز

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

من اخيرا فهميده ام كه دوست داشتن ديگري و ديگران اگر از روي نياز و وابستگي نباشد و بدون چشمداشت باشد بزرگترين لذت دنيا و حتي از دوست داشته شدن و مورد محبت قرار گرفتن هم بالاتر است.
باور كنيد به اين موضوع ايمان دارم اما اين كار تنها از انسان هاي نجيب بر مي آيد كه ديگران را به خاطر خودشان دوست دارند نه به خاطر فوايدشان .
درست مثل مادر كه فرزندش را بدون چشمداشت دوست دارد . هرچند متاسفانه انسان ها گاه آن قدر معامله گر مي شوند كه حتي برخي مادران هم به چشمداشت فوايد فرزند در آينده و كاركرد يك فرزند ، عشقشان به او زياد و كم ميشود!!!

 

*****

 

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 23:57 |

 

        ... و خدا نزدیک است.

 

... خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان 

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

 ...   

امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گمگشتگان را

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را  

عشق می‌شود محتاجان به عشق را

 ...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل و روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

 

ملاصدرا

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 18:4 |
 

" سال نو مبارک "

 

 

آغازي به رنگ عشق

 

جز آستان توام در جهان پناهي نيست 

 سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست

 

عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم 

 که تيغ ما بجز از ناله‌اي و آهي نيست

 

چرا ز کوي خرابات روي برتابم 

 کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست

 

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر 

 بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست

 

غلام نرگس جماش آن سهي سروم 

 که از شراب غرورش به کس نگاهي نيست

 

مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن 

 که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست

 

عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن 

 که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست

 

چنين که از همه سو دام راه مي‌بينم 

 به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست

 

خزينه دل حافظ به زلف و خال مده 

 که کارهاي چنين حد هر سياهي نيست

 

 

+ نوشته شده توسط پریزاد در و ساعت 15:46 |


Powered By
BLOGFA.COM